|
قاصد روزان ابري قاصد روزان ابري داروگ كي مي رسد باران
| ||
|
ای دور مانده از من ناچار و ناسزاوار آنسوی پنج خندق - پشت چهار دیوار ای قصه ی تو و من - چون قصه ی شب و روز پیوسته در پی هم ، اما بدون دیدار سنگی شده است و با من تندیس وار مانده است آن روز آخرین وصل ،و آن وصل آخرین بار بوسیدی و دوباره... بوسیدی و دوباره سیری نمی پذیرفت از بوسه روحت انگار با هر گلوله یک گل در جان من نشاندی از بوسه تا که بستی چشم مرا ، به رگبار دانسته بودی انگار ، کان روز و هر چه با اوست از عمر ما ندارد ،دیگر نصیب تکرار آندم که بوسه دادی چشم مرا ، نگفتم چشمم مبوس ای یار ، کاین دوری آورد بار ؟ حسين منزوي [ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:25 ] [ داروگ ]
در میان گونه گونه مرگ ها تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها زان که در هنگامه ی اوج و هبوط تلخی مرگ ست با شرم سقوط وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬ -زانچه بینی٬ آشکارا و نهان- رو به بالا و ز پستی ها رها خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها ... دكتر شفيعي كدكني
[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 10:17 ] [ داروگ ]
مرا از یاد خواهی برد می دانم سرود تلخ و غمگین خداحافظ [ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 14:19 ] [ داروگ ]
سلام دوستان
ديروز يه كليپ برام اومده بود وقتي نگاه كردم خيلي حالم رو گرفت.رفتم تو سايت آپارات پيداش كردم و براتون آدرسش رو گذاشتم،حتما تا آخر آخر نگاش كنيد.بعدش ديگه خودتون ميدونيد و مادر و پدرتون... http://www.aparat.com/v/ca4b2388198af1c3909858553f094a3532692 [ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 9:12 ] [ داروگ ]
سرما بیداد می کند . و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته ، در یکی از بهترین شهرهای اروپا ، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم . نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با اب بینی ام مخلوط میشود .دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلتفاتش را پاک می کنم و خود را به اغوش گرمای کلاس میسپارم . استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من جای دیگری است . برف شروع میشود ، اینرا از پنجره کلاس میبینم و خاطرات مرا میبرد به سالهای دور کودکی ….. وقتی صبح سر را از لحاف بیرون اورده و اول به پنجره نگاه میکردیم و چه ذوقی داشت وقتی میدیدی تمام زمین و اسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه …پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان میکردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند و یخ بکند ….. خاطرات مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی میبرد ..که اول سبک بودند و هرچه میگذشت خیس تر میشدند و سنگین تر …. یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از ان بخار بلند میشد و حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک سوییت ؟؟ دوازده متری زندگی میکند و با کمک هزینه 300یوری دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند . این ماه اوضاع جیبم افتضاح است .البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر ، راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود اورد ، ان هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا اخرماه هیچ پولی درکار نبود. نمی دانم برای شما هم پیش اماده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درامدتان که زیاد هم نیست متکی باشید . راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه ..ولو کوچک … و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتان کمی بهم میریزد . ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار اندازد یاد یک دوست افتادم . البته نه برای پول قرض کردن که از اینکار نفرت دارم بلکه برای کار . یلدا یک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کار داشت و من نه … میدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کرد و یکساعت تمام از کارکردن غیرقانونی ترساندم که البته راست هم می گفت ..برای چند ساعت کاردر هفته که انهم شاید گیر بیاید یا نه ، نمی ارزید همه چیز را بخطر بیاندازم . یک ان در ان بار کذایی احساس کردم بدبخت ترین ادم روی زمینم . یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلندشد که برود به شوخی ..یا جدی؟…گفت این شبا سفارت شام میدن ، محرمه … تو ام خودت بنداز اونجا و خدافظی کرد و رفت سفارت ایران سالها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس خرید و انجا را تبدیل به حسینه کرد که مراسم مذهبی را انجا برگزار میکرد ….راستش انشب نرفتم اما شب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن …که رفتم …..رفتم در حالیکه از اینکارم دلخور بودم ، نه بخاطر مسایل سیاسی و نه حتی بخاطر مسایل مذهبی …که از خودم بدم می امد که فقط برای شام خوردن جایی بروم ….اما زندگی خیلی وقت ها ادم را به کارهایی وامیدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام انست …. و من ناچار بودم دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بلاخره رسیدم . در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم که برنگشتم . وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه میخواند . کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیدا کردم و نشستم ، نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد ، دلیل زیادی برای گریه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا که در جایی جز تنهایی خودم گریه کرده باشم ، اما انشب همه چیز فرق داشت چراغ ها که روشن شد دیدم سرو شکل من میان ان تیپ از ادمها خیلی انگشت نما بود ، داشتم از خجالت می مردم ، حس میکردم همه میدانند من برای چی انجا هستم . سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمی دانم چرا ، هرکاری کردم نمی توانستم باخودم کنار بیایم که ان غذا را بخورم . حس میکردم این غذا سهم من نیست ، دوباره گریه ام گرفته بود پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم ارام پاشدم و بیرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود . سرم را روبه اسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم دیگر سردم نبود ، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را درخاطرات کودکی غرق کنم . نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد . متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد . یک خانم پیاده شد و بسمتم امد و گفت : شما غذاتو رو جا گذاشتید ….. گفتم نه مرسی ..این غذا مال من نبود …. گفت چرا .این غذای شماست …فقط مال شما …من میدونم و پلاستیکی را بدستم داد و گفت : میخوای برسونمت گفتم : نه ممنون با مترو میرم…. و با دست بسمت ایستگاه اشاره کردم گفت : پس حتما برو خونه و غذات رو بخور …این غذا فقط مال توست … و سوار ماشین شد و رفت نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یکبارمصرف و یک پاکت درونش بود درون پاکت یک اسکناس 500 یورویی بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده : *سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر میکردم حق من نیست ، را بخورم ، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول بمن بخشید . پولی که زندگی یک دختر تنها در دیار غربت بودم را نجات داد. ان مرد از من خواست هرزمان که توانستم این پول را به یکی مثل انروز خودم ببخشم و اینگونه قرضش را ادا کنم . پس تو به من مقروض نیستی * پی نوشت : این داستان برای من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمی خواهم اسم معجزه را روی این اتفاق بگذارم اما این عجیب ترین و در عین حال زیباترین اتفاق زندگی من تا امروز بوده است .و امروز من ان قرض را به یکی مثل انروزهای خودم ادا کردم ، و امروز برف می بارید ...
[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 9:50 ] [ داروگ ]
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت [ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 14:29 ] [ داروگ ]
نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد
بختم ار يار شود، رختم از اينجا ببرد. به اميد روزي كه رخت از اين سرزمين بربندم و شرنگ غربت رو با جان و دل سر بكشم... [ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 18:52 ] [ داروگ ]
اينجا شرار ناله آتش بر فلك زد اينجا عدو بر زخم پيغمبر نمك زد از مدخل اين شهر تا كنج خرابه دشمن ميان كوچه زينب را كتك زد رفتند ياران،نيزه سواران اي دل بسوز اي اشك خون شو بر زمين ريز بازار شام و دختر زهرا كه ديده ويرانه و ماه جهان آرا كه ديده بزم شراب و دختر زهرا كه ديده شگفتا كه در غم انگيزترين پسين تاريخ ۷۲ خورشيد بر نيزه طلوع مي كنند و مردم كوفه از خواب برنمي خيزند. [ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 16:54 ] [ داروگ ]
آه... اگر تمام چسب زخم هايت را بخرم مرهم زخم هاي من نمي شوند، و تن پوشي براي تن نحيف تو در اين سوزناك روزگار زمستاني... شرم بر ما تو چه معصومانه در هزاره افول آدميت زورق فقر را بر درياي نفت ميراني... [ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 18:27 ] [ داروگ ]
چند روزي هست كه دست به زانو گرفتم و از چنبره ي نااميدي بيرون جستم.از روزي كه دوباره دل به صاحب هفت اقليم سپردم و راضي شدم به هرآنچه كه او بر من روا دارد مرا خوش آيد،زندگي داره بهم لبخند ميزنه و اميد گاه و بيگاه سركي در حياط خلوت دل من مي كشه.احساس سبكي ميكنم.بعد از مدت ها شبي از شب هاي شيراز پناه بردم به آستانه حضرت حافظ و زنگار روحم رو صيقل دادم،وچه فرخنده شبي بود مبارك سحري، خيلي سنگين رفتم و به غايت سبك اومدم بيرون.از اون شب به بعد شوق و اميد همانند نشئه دود در رگم جريان داره.
عهد بستم با خودم كه از اين به بعد اين جاي خالي بزرگ در روح و قلبم متعلق به صاحب اصلي خونه باشه ولا غير... [ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 7:20 ] [ داروگ ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||