تبليغاتX
Darvagblog
قاصد روزان ابري، داروگ كي مي رسد باران؟

چون‌ خیال‌ تو درآید به‌ دلم‌ رقص‌ کنان‌


چه‌ خیالات‌ دگر مست‌ درآید به‌ میان‌


گرد برگرد خیالش‌ همه‌ در رقص‌ شوند


و آن‌ خیال‌ چو مه‌ تو به‌ میان‌ چرخ‌ زنان‌


هر خیالی‌ که‌ در آن‌ دَم‌ به‌ تو آسیب‌ زند


همچو آیینه‌ ز خورشید برآرد لمعان


سخنم‌ مست‌ شود از صفتی‌ و صد بار


از زبانم‌ به‌ دلم‌ آید و از دل‌ به‌ زبان‌


سخنم‌ مست‌ ودلم‌ مست‌ و خیالات‌ تو مست‌


همه‌ بر همدگر افتاده‌ و بر هم‌ نگران‌

همه بر همدگر از بس که بمالند دهن

آن خیالات به هم درشکند او ز فغان

همه چون دانه انگور و دلم چون چرش است

همه چون برگ گلاب و دل من همچو دکان

ز صلاح دل و دین زر برم و زر کوبم

تا مفرح شود آن را که بود دیده جان

مولانا


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط Darvag

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه ام از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشید ها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟

های هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش ازینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد  خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گم شدن در پهنه بازارها

آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زرنشان

آمده از دوردست آسمان

از تو تنهائیم خاموشی گرفت

پیکرم بوي هم آغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهام را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد وسیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

ای بزیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه ام از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه،آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این . این خیرگیست

چلچراغی در سکوت وتیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم براه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط  پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم زهم

شادیم یکدم بیالاید به غم

آه می خواهم که برخیزم زجای

همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من واین دود عود؟

در شبستان زخمه های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش واین آوازها؟

ای نگاهت لای لای سحربار

گاهوار کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور وشعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

 فروغ فرخزاد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط Darvag

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت، به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظّاره ما

مه خود را بنماییم بدیشان من و تو!

من و تو، بی من‌و‌تو، جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ، ز خرافات پریشان، من و تو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند

در مقامی که بخندیم بدان سان، من و تو

این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو!

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو

ديوان شمس مولانا


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط Darvag

اين شعر رو به توصيه و خواست يكي از بهترين دوستانم در اين پست قرار دادم.

قلبم را در مجرای کهنه ای پنهان می کنم

               در اتاقی که دریچه ئیش نیست

                  از مهتابی به کوچه تاریک خم می شوم

                                       و به جای همه نومیدان می گریم

       آه.....من حرام شده ام

   با این همه ای قلب در به در از یاد مبرکه ما

                                                      من و تو

                         عشق را رعایت کردیم

                       از یاد مبر که ما

                                                     من و تو

                        انسان را رعایت کردیم

                                                            < شاملو > 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط Darvag

این نه آن آب است کآتش را کند خاموش
 با تو گویم ، لولی لول گریبان چاک!
 آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را
 زآن زلال تلخ شور انگیز
تاکزاد پاک آتشناک
 در سکوتش غرق
 چون زنی عیران میان بستر تسلیم ، اما مرده یا در خواب،
 بی گشاد و بست لبخندی و اخمی ، تن رها کرده ست
پهنه ور مرداب.
بی تپش و آرام
 مرده یا در خواب مردابی ست
 و آنچه در وی هیچ نتوان دید
 قله ی پستان موجی ، ناف گردابی ست
من نشسته م بر سریر ساحل این رود بی رفتار
 وز لبم جاری خروشان شطی از دشنام
 زی خدای و جمله پیغام آورانش ، هر که وز هر جای
 بسته گوناگون پل پیغام.
 هر نفس لختی ز عمر من ، بسان قطره ای زرین
 می چکد در کام این مرداب عمر اوبار
 چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد
بازمانده ، جاودان ،‌منقار وی چون غار
 من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای سازم
همچو ماهی سویش اندازم
سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار ؟
 باز گوید : >طعمه ای دیگر<
 اینت وحشتناک تر منقار
 همچو آن صیاد ناکامی که هر شب خسته و غمگین
 تورش اندر دست
 هیچش اندر تور
 می سپارد راه خود را ، دور
 تا حصار کلبه ی در حسرتش محصور
 باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز
 تورش اندر دست و در آن هیچ
 تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا
 و آزماید بخت بی بنیاد
 همچو این صیاد
 نیز من هر شب
 ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را
 باز گویم : ساغری دیگر
 تا دهد آن >دیگری دیگر<
 ز آن زلال تلخ شورانگیز
پاکزاد تاک آتشخیز
 هر بهنگام و بناهنگام
 لولی لول گریبان چاک
آبیاری می کند اندوه زار خاطر خود را
 ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید
 چشم ماهیخوار را غافل کند ، وز کام این مرداب برباید
.

 

مهدي اخوان ثالث

آخر شاهنامه

تهران،شهريور 1335


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط Darvag

قلب من و تو را

پیوند جاودانه مهریست در نهان

پیوند جاودانه ما ناگسسته باد

تا آخرین دم از نفس واپسین من

این عهد بسته باد ...

حميد مصدق


نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط Darvag

تو را با غیر می بینم، صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری زدستم بر نمی آید

 نشستم ، باده خوردم، خون گریستم، کنجی افتادم

تحمل می رود، اما شب غم سر نمی آید

 توانم وصف مرگ و جور و صد دشوارتر زآن، لیک

چه گویم جور هجرت، چون به گفتن در نمی آید

 چه سود از شرح این دیوانگیها، بیقراریها؟

تو مه بی مهری و حرف منت باور نمی آید

 زدست و پای دل برگیر این زنجیر جور، ای زلف،

که این دیوانه گر عاقل شود، دیگر نمی آید

 دلم از دوریت خون شد، بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید؟

م.اخوان ثالث


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط Darvag

یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نی
جام می در دست من، مینای می در دست وی
در کنار آیی، خزان ما زند رنگ بهار
ور نیایی فرودین افسرده تر گردد ز دی
بی تو جان من چو آن سازی که تارش در گسست
در حضور از سینه ی من نغمه خیزد پی به پی
آنچه من در بزم شوق آورده ام دانی که چیست؟
یگ چمن گل، یک نیستان ناله، یک خمخانه می
زنده کن باز آن محبت را که از نیروی او
بوریای ره نشینی در فتد با تخت کی
دوستان خرم که بر منزل رسید آواره ای
من پریشان جاده های علم و دانش کرده طی

 

اقبال لاهوري


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم مرداد 1388 توسط Darvag

روزمرگم هرکه شیون کند ازدور وبرم دور کنید

همه رامست وخراب ازمی انگور کنید

مزد غسال مرا سیرشرابش بدهید

مست مست ازهمه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم نگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی ازحافظ

جای شیون به بالای سرم دف بزنید

خوشگلی رقص کند جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه من چاک زنید

اندرون دل من یک قلم تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفت.

 

متاسفانه نميدونم اين شعر از كيه.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط Darvag

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

حافظ


نوشته شده در تاريخ شنبه سوم مرداد 1388 توسط Darvag
درباره وبلاگ
من آن مرغ سخن دانم
كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز مي خوانم
به معني از گلستانم
آرشيو مطالب


Blog Skin