بگذار برگردم
غريبم ، آشنا با خويش حتي نيستم بگذار برگردم
نمي بينم ، نمي دانم كه حتي كيستم بگذار برگردم
نه با ديروز خرسندم نه با امروز ، حالايم غريبانه ست
خدايا !
من كه فردا را پذيرا نيستم ، بگذار برگردم
به اسبي خسته مي مانم ، رها كردم سوارم را و بارم را
گذشت از عاشقي صعب است اگر مي ايستم
بگذار برگردم
خودم را عاقبت گم كرده ام در زير باراني
كه باريده ست خواهش مي كنم بگذار يك امشب
به تنها جاي ماندن هاي بي رفتن
به دنيايي كه ديگر نيست برگردم
خداوندا !!
اگر نامم صداي آب را تا شيروان ها
و يا در خانه ها تا پاي آتش مي برد تقصير باران نيست
عبوري بي عصا ، بي جاي پا دارم
و بر سقفي كه سوراخ است مي بارم
نمي بينم نمي دانم كه سير چيستم بگذار برگردم
سفر سخت است فردا بي سبب پشت چراغ بي خطر مانده ست
كسي آن سوي درهاي قديمي را نمي بيند
كسي ديوارها را با كلنگي بر نمي دارد
كسي ديگر نمي آيد
خدايا نه !
چرا ديوار من باشم
چرا من تك چراغ ايستم بگذار برگردم
تو گفتي مي تواني بازگردي ، گفته بودي خواستي برگرد
تو گفتي زندگي زيباست ، من هم زيستم
بگذار برگردم
مهدي اخوان ثالث
اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تورا خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را
رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست تو را التفاتي به اسيران بلا نيست تو را
ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را
فارغ از عاشق غمناك نميبايد بود
جان من اين همه بيباك نميبايد بود
همچو گل چند به روز همه خندان باشي همره غير به گلگشت گلستان باشي
هر زمان با دگري دست و گريبان باشي زآن بينديش كه از كرده پشيمان باشي
جمع با جمع نباشي و پريشان باشي ياد حيراني ما آري و حيران باشي
ما نباشيم كه باشد كه جفاي تو كشد؟
به جفا سازد و صد جور براي تو كشد؟
شب به كاشانه اغيار نميبايد بود غير را شمع شب تا ر نميبايد بود
همهجا با همه كس يارنميبايد بود يار اغيار دل آزار نــميبايــد بود
تشنه خون من زار نميبايد بود تا به اين مرتبه خونخوار نميبايد بود
من اگر كشته شوم باعث بدنامي توست
موجب شهرت بيباكي وخودكامي توست
ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد جز تو كس در نظر خلق مرا خار نكرد
آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد هيچ سنگين دل بيدادگر اين كار نكرد
اين ستمها دگري با من بيمار نكرد هيچ كس اين همه آزار من زارنكرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من مردم ، آزار مكش از پي آزردن من
جان من سنگدلي، دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاك فتادن غلط است
چشم اميد به روي توگشادن غلط است روي پرگرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولاست زكوي تو ، ستادن غلط است جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است
تو نه آني كه غم عاشق زارت باشد
چون شود خاك بر آن خاك گذارت باشد
مدتي هست كه حيرانم و تدبيري نيست عاشق بيسر و سامانم و تدبيري نيست
از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست
از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست چه توان كرد پشيمانم و تدبيري نيست
شرح درماندگي خود به كه تقـرير كنم
عاجزم چاره من چـــيست چــه تدبـير كنم
نخل نو خيز گلستان جهان بسيار است گل اين باغ بسي، سرو روان بسيار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است ترك زرين كمر موي ميان بسيار است
با لب همچو شكر تنگ دهان بسيار است نه كه غير از تو جواني است، جوان بسيار است
ديگر ي اين همه بيداد به عاشق نكنـــد
قصـــــد آزردن ياران مـــــوافق نكنـــد
مدتي هست در آزارم و ميداني تو به كمند تو گرفتارم و ميداني تو
از غم عشق تو بيمارم ميداني تو داغ عشق تو به جان دارم و ميداني تو
خون دل از مژه ميبارم و ميداني تو از براي تو چنين زارم و ميداني تو
از زبان تو حـــــديثي نشـــنودم هرگـــــز
از تو شرمنده يــك حرف نبـــودم هرگــــز
مكن آن نوع كه آزرده شوم از خويت دست بر دل نهم و پا كشم از كويت
گوشهاي گيرم و من بعد نيايم سويت نكنم بار دگــر ياد قــد دلــجويت
ديده پوشم ز تماشاي رخ نيكويت سخني گويم و شرمنده شوم از رويت
بشنو پند و مكن قـــصد دل آزرده خويش
ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده خويش
چند صبح آيم و از خاك درت شام روم از سركوي تو خود كام به نـــاكم روم
صد دعــا گويم و آزرده به دشنـام روم از پيات آيم و با من نشوي رام روم
دور دور از تو من تيره سرانجام روم نبود زهره كه همراه تو يك گـام روم
كس چرا اينهمه سنگين دل و بدخو باشد
جان من اين روشي نيســـــت كه نيكو باشد
از چه با من نشوي يار چه ميپرهيزي يار شو با من بيمـــار چــه ميپرهيزي
چيست مانع ز من زار چه ميپرهيزي بگشا لعل شكــــربــــار چــه ميپرهيزي
حرف زن اي بت خونخوار چه ميپرهيزي نه حديثي كنــي اظهــــار چــــه ميپرهيزي
که تو را گفت به ارباب وفـــــا حـــرف مزن
چين بر ابر و زن و يك بار به ما حرف مزن
درد من كشته شــــمشير بلا ميداند سوز مـن سوخـــتهي داغ جـفا مــيداند
مسكنم ساكن صـحراي فنا ميداند همهكس حال من بي سروپا مـيداند
پاكبازم همه كس طـور مـرا ميداند عاشقي همچو منات نيسـت خـدا مــيداند
چارهي من كن و مــگذار كـــه بيچاره شوم
سرخود گــيــرم و از كـــوي تـو آواره شوم
از سركوي تو با ديده تر خـــواهم رفت چهره آلـوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر ميكني از پيش نظر خـــواهم رفت گر نرفتـم ز درت شام، سـحر خواهم رفت
نه كه اين بار چو هر بار دگــر خواهم رفت نيست بـاز آمدنم بـــاز اگـــــر خـــواهم رفت
ز جـــفاي تـــو مـــــن زار چــــو رفتم، رفتم
لطف كن لطف كه اين بار چـــــو رفتم، رفتم
چند در كوي تو با خـــاك بــــرابر باشم چـــــند پامــــال جـــفاي تو ستمگر باشم
چند پيش تو، به قدر از همــه كمتر باشم از تــو چند اي بت بـــدكيش مـــــكدر باشم
ميروم تا به سجـــود بت ديگر باشم باز اگــر سجده كنم پيش تو كافر باشم
خود بگو كه از تو كشم نـــاز و تغابن تا كي
طاقتم نيست كه از اين بيش تحــــمــل تا كي
سبزه دامن نسرين تــو را بنــــد ه شوم ابـــتداي خــــط مشكين تو را بنده شـوم
چين بر ابرو زدن و كين تو را بنده شوم گره بر ابروي پـــــرچـين تو را بنده شـوم
حرف ناگفتن و تمكين تــو را بنده شوم طرز محجوری و آييــن تو را بنده شـوم
الله، الله، ز كه ايــن قـــــاعـــــده اندوخته ای
كيست استاد تــو ايــنهــــا ز كه آموختـــــهاي
اين همه جور كه مـن از پي هم ميبينم زود خود را به سـر كـوي عدم مـيبينم
ديگران راحت و مـن اين همه غم ميبينم همهكس خرم و مـــن درد و الــــم مـيبينم
لطف بسيار طمــــع دارم و كــم ميبينم هستم آزرده و بسـيــــار ستـــم مـيبينم
خرده بر حرف درشـــــت مــــن آزرده مگير
حرف آزرده درشتانه بــــود، خـــــرده مگير
آنچنان باش كه من از تو شكايت نكنم از تو قطع طمع لـــطف و عنايت نـكنم
پيش مـــردم زجـــفاي تو حــكايت نكنم همه جا قصهي درد تــــو روايت نـكنم
ديگر اين قصــــه بي حد و نهايت نكنم خويش را شهره هر شــهر و ولايت نـكنم
خوش كني خاطر وحشي به نگاهي سهل است
سوي تو گوشهي چشمي ز تو گاهي سهل است
وحشي بافقي
سوخت چون اشکی که بر جا می فتاد
شعله تا سرگرم کار خويش شد
هر نيی شمع مزار خويش شد
نی به آتش گفت : کاين آشوب چيست؟
مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوي بی معنيت را سوختم
زان که می گفتی نيم با صد نمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بي دردي علاجش آتش است
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت
من در سکوت و بغض و شکایت ر سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت
ز هر در ميدهم پندش وليکن در نميگيرد
خدا را اي نصيحتگو حديث ساغر و مي گو
که نقشي در خيال ما از اين خوشتر نميگيرد
بيا اي ساقي گلرخ بياور باده رنگين
که فکري در درون ما از اين بهتر نميگيرد
صراحي ميکشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش اين زرق در دفتر نميگيرد
من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزي
که پير مي فروشانش به جامي بر نميگيرد
از آن رو هست ياران را صفاها با مي لعلش
که غير از راستي نقشي در آن جوهر نميگيرد
سر و چشمي چنين دلکش تو گويي چشم از او بردوز
برو کاين وعظ بيمعني مرا در سر نميگيرد
نصيحتگوي رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ ميبينم مگر ساغر نميگيرد
ميان گريه ميخندم که چون شمع اندر اين مجلس
زبان آتشينم هست ليکن در نميگيرد
چه خوش صيد دلم کردي بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشي را از اين خوشتر نميگيرد
سخن در احتياج ما و استغناي معشوق است
چه سود افسونگري اي دل که در دلبر نميگيرد
من آن آيينه را روزي به دست آرم سکندروار
اگر ميگيرد اين آتش زماني ور نميگيرد
خدا را رحمي اي منعم که درويش سر کويت
دري ديگر نميداند رهي ديگر نميگيرد
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پاي حافظ را چرا در زر نميگيرد
خاک بر سر کن غم ايام را
ساغر مي بر کفم نه تا ز بر
برکشم اين دلق ازرق فام را
گر چه بدناميست نزد عاقلان
ما نميخواهيم ننگ و نام را
باده درده چند از اين باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سينه نالان من
سوخت اين افسردگان خام را
محرم راز دل شيداي خود
کس نميبينم ز خاص و عام را
با دلارامي مرا خاطر خوش است
کز دلم يک باره برد آرام را
ننگرد ديگر به سرو اندر چمن
هر که ديد آن سرو سيم اندام را
صبر کن حافظ به سختي روز و شب
عاقبت روزي بيابي کام را
| برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز |
بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز | |
| روز اول رفت دینم در سر زلفین تو | تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز | |
| ساقیا یک جرعهای زان آب آتشگون که من | در میان پختگان عشق او خامم هنوز | |
| از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن | میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز | |
| پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب | میرود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز | |
| نام من رفتهست روزی بر لب جانان به سهو | اهل دل را بوی جان میآید از نامم هنوز | |
| در ازل دادهست ما را ساقی لعل لبت | جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز | |
| ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان | جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز | |
| در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش | آب حیوان میرود هر دم ز اقلامم هنوز |
سبكباران خراميدند و رفتند
مرا بيچاره ناميدند و رفتند
سواران لحظه اي تمكين نكردند
ترحم بر من مسكين نكردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغان ها كردم اما بر نگشتند
اسير و زخمي و بي دست و پا من
رفيقان اين چه سودا بود بامن
رفيقان رسم همدردي كجا رفت
جوانمردان جوانمردي كجا رفت
مرا اين پشت مگذاريد بي تاب
گناهم چيست پايم بود در خواب
اگر دير امدم مجروح بودم
اسير قبض و بست روح بودم
در باغ شهادت را نبنديد
به ما بيچارگان زان سو نخنديد
رفيقانم دعا كردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها كردند در زندان بمانم
دعا كردند سرگردان بمانم
شهادت نردبان اسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند اين نردبان را
چرا بستند راه اسمان را
مرا پايي به دست نردبان بود
مرا دستي به بام اسمان بود
شهيد؛ تو بالا رفته اي من در زمينم
برادر رو سياهم شرمگينم
مرا اسب سفيدي بود روزي
شهادت را اميدي بود روزي
در اين اطراف دوش اي دل تو بودي
نگهبان ، ديشب اي غافل تو بودي
بگو اسب سفيدم را كه دزديد
اميدم را اميدم را كه دزديد
مرا اسب چموشي بود روزي
شهادت مي فروشي بود روزي
شبي چون باد بر يالش خزيدم
به سوي خانه ي ساقي دويدم
چهل شب راه را بي وقفه راندم
چهل تفسير ساقي نامه خواندم
ببين اي دل چقدر اين قصر زيباست
گمانم خانه ي ساقي همين جاست
دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستي سنگ شيون را به سر زد
اميدم مشت نوميدي به در كوفت
نگاهم قفل در ميخ قدر.كوفت
چه درد است اين كه در فصل اقاقي
به روي عاشقان در بسته ساقي
بر اين در ،واي من قفلي لجوج است
بجوش اي اشك كه هنگام خروج است
در ميخانه را گيرم كه بستند
كليدش را چرا ياران شكستند
من اخر طاقت ماندن ندارم
خدا يا تاب جان كندن ندارم
دلم تا چند يا رب خسته باشد
در لطف تو تا كي بسته باشد
بيا باز امشب اي دل در بكوبيم
بيا اين بار محكمتر بكوبيم
مكوب اي دل به تلخي دست بر دست
در اين قصر بلور اخر كسي هست
بكوب اي دل كه اينجا قصر نور است
بكوب اي دل مرا شرم حضور است
بكوب اي دل كه غفار است يارم
من از كوبيدن در شرم دارم
بكوب اي دل كه جاي شك و ظن نيست
مرا هر چند روي در زدن نيست
كريمان گرچه ستارالعيوبند
گداياني كه محبوبند خوبند
بكوب اي دل مشو نوميد از اين در
بكوب اي دل هزاران بار ديگر
دلا پيش اي تا داغ ات ببويم
به گوش ات قصه اي شيرين بگويم
برون ايي اگر از حفره ي ناز
به رويت مي گشايم سفره ي راز
نميدانم بگويم يا نگويم
دلا بگذار تا حالا نگويم
ببخش اي خوب ؛ امشب ناتوانم
خطا در رفته از دست زبانم
لطيفا رحمت اور من ضعيفم
قوي تر از من است امشب حريفم
شبي ترك محبت گفته بودم
ميان دره ي شب خفته بودم
ني ام از ناله ي شيرين تهي بود
سرم بر خاك طاقت سر نمي سود
زبانم حرف تا حرفي نمي زد
سكوتم ظرف بر ظرفي نمي زد
نگاهم خار در جايي نمي كوفت
به چشمم اشك غم پايي نمي كوفت
دلم در سينه قفلي بود محكم
كليدش بود در درياچه ي غم
اميدم گرد اميدي نمي گشت
شبم دنبال خورشيدي نمي گشت
حبيبم قاصدي از پي فرستاد
پيامي با بلوري از مي فرستاد
كه مي دانم تو را شرم حضور است
مشو نوميد اينجا قصر نور است
الا اي عاشق اندوهگينم
نمي خواهم تو را غمگين ببينم
اگر اه تو از جنس نياز است
در باغ شهادت باز باز است
نمي دانم كه در سر اين چه سوداست
همين اندازه مي دانم كه زيباست
خداوندا چه درد است اين چه درد است
كه فولاد دلم را اب كرده است
خداوندا مرا شرم بندگي كشت
چه لطف است اين مرا شرمندگي كشت
الفباي عشق
بار دگرنامه ي تو باز شد مستي ام از نامه ات آغاز شد
نام خدا زيور آن نامه بود من چه بگويم كه چه هنگامه بود
بوسه زدم سطر به سطر تو را تا كه ببويم همه عطر تورا
سطر به سطرش همه دلدادگيست عطر جوانمردي و آزادگيست
عطر تو در نامه چه ها ميكند غارت جان و دل ما مي كند
از غم خود جان مرا كاستي بار دگر حال مرا خواستي
بي تو چه گويم كه مرا حال نيست مرغ دلم بي تو سبكبال نيست
هرچه كه خواندم دل تو سنگ بود حال من و حال تو همرنگ بود
بي تو از اين خانه دل شاد رفت رفتي و باز آمدن از ياد رفت
هركه سرانگشت به در مي زند جان و دلم بهر تو پر مي زند
بي تو مرا روز طلايي نبود فاجعه بود اينكه جدايي نبود
چون به نگه نقش تو تصوير شد اشك من از شوق سرازير شد
اشك كجا، گريه ي باران كجا باده كجا، نامه ي ياران كجا
بر سر هر واژه كه كاوش كند عطر تو از نامه تراوش كند
عكس تو و نامه ي تو ديدنيست بوسه ز نقش لب تو چيدنيست
هرچه نوشتي همه بوي تو داشت در دل من مژده ز سوي تو داشت
هر سخنت چون سخن يوسف است بوي خوش پيرهن يوسف است
من ز غمت خسته ي كنعاني ام بي تو گرفتار پريشاني ام
مهر تو چون باد بهاري بود در دل من مهر تو جاري بود
نامه به من عشق سفر ميدهد از سر كوي تو گذر مي دهد
نامه ي تو باده مرد افكن است هر سخنت آفت هوش من است
جان و دلم مست جنون مي شود تشنگي ام بر تو فزون مي شود
نامه تو گرچه خوش و دلكش است در دل هر واژه گل آتش است
حرف به حرف تو به هر نامه اي خواندم و ديدم كه چه هنگامه اي
نامه ي تو قاصد دنياي عشق بر دلم آموخت « الفباي عشق»
هر الفش قد مرا راست كرد با دل من هرچه دلش خواست كرد
از ب ي تو بوسه گرفتم بسي نامه نبوسيده به جز من كسي
پ چو نوشتي دل من پر گرفت آتش عشق تو به دل در گرفت
دال تو بر دل غم دوري نهاد صاد تو دل را به صبوري نهاد
سين تو سرمايه ي سود من است سين همه ي بود و نبود من است
سور و سرورم همه از سين توست سين اثر سينه سيمين توست
شين تو در خاطره شوق آورد ذال تو ما را سر ذوق آورد
لام تو ياديست ز لبهاي تو وان نمكين خنده ي زيباي تو
ميم بود شمه از موي تو زانكه معطر بود از بوي تو
نون تو از ناز حكايت كند هاي تو از هجر شكايت كند
واو تو پيغام وصال آورد جان و دل خسته به حال آورد
از سخنت بر تن من جان رسيد حيف كه اين نامه به پايان رسيد
بوسه به امضاي تو بگذاشتم ياد زماني كه تو را داشتم
« زنده ياد مهدي سهيلي»
مهربان من....
ديشب كه به خانه آمدم خانه را صحن گلزار و كلبه را طبله عطار ديدم.
ضيفي مستغني الوصف كه مايه ناز است و محرم راز گفت ديروز وقت ظهرقاصدي كاغذي سر به مهر آورده كه سر بسته به طاق ايوان است، و گلدسته باغ رضوان، في الفور مُهر از سر نامه برگشودم گويي كه سر گلابدان است ندانستم نامه خط شماست يا نافه مشك ختا .نگار خانه چين است يا نگار خانه عنبرين، پرسشي از حالم كرده بودي از حال مبتلا به فراق، كه جسمش اينجا و جان در عراق است از چه مي پرسي تا نه تصور كني كه من از دوري تو صبورم، به خدا بي آن يار عزيز شهر تبريز براي من تب خيز است، و بي آن جان وعمر از اين جان و عمر بيزارم.بلي، فرقت ياران و تفريق ميان جسم و جان بازيچه نيست.ايام هجر است و ليالي بي فجر، درد دوري هست و تاب صبوري نيست پس همان بهتر كه چاره اين بلا از حضرت جل و اعلاء خواهيم تا به فضل خدايي رسم جدايي از ميان ما برافتد و بخت بيدار و روز ديدار بار دگر روزي شود.
قسمتي از نامه قائم مقام فراهاني به همسرش كه در سفر عتبات بوده است.
گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني
آنقدر مات كه يكدم مژه بر هم نزني
مژه بر هم نزنم تانرود از دستم
ناز چشم تو تو بقدر مژه برهم زدني
تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا
تا به آنجا كه فرو مي ماند
چشم از ديدن و لب نيز ز گفتار مرا
لاجورد افق صبح نشابور و هري است
كه در اين كاشي كوچك متراكم شده است
مي برد جانب فرغانه و فرغار مرا
گرد خاكستر حلاج و دعاي ماني
شعله آتش كركوي و سرود زرتشت
پورياي ولي آن شاعر رزم و خارزم
مي نمايند در اين آينه رخسار مرا
اين چه حزني است كه در همهمه كاشي هاست
جامه سوگ سياووش به تن پوشيده است
اين طنيني كه سرايند خمو شي ها
از عمق فراموشي ها
و به گوش آيد از اين گونه به تكرار مرا
تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا
تا درودي به سمرقند چو قند
و به رود سخن رودكي آن دم كه سرود
كس فرستاد به سراندر عيار مرا
شاخ نيلو فر مرو است گه زادن مهر
كه از دل شط روان شن ها
مي كند جلوه از اين گونه به ديدار مرا
سبزي سرو قد افراشته كاشمر است
كه از نهان سوي قرون
مي شود در نظر اين لحظه پديدار مرا
چشم آن آهوي سرگشته كوهي است هنوز
كه نگه مي كند از آن سوي اعصار مرا
بوته گندم روئيده بر آن بام سفال
باد آورده آن خرمن آتش زده است
كه به ياد آورد از فتنه تاتار مرا
و آن كتيبه،
كه بر آن نام كس از سلسله اي نيست پديد
و خبر مي دهد از سلسله كار مرا
كيميا كاري دستان كدامين دستان
گسترانيده شكوهي به موازات ابد
روي اين پنجره با زينت عرياني هاش
كه گذر مي دهد از روزن اسرار مرا
عجبا كز گذر كاشي اين مزگت پير
هوس كوي مغان است دگر بار مرا
بس كه از ناژوي و واژنه در حاشيه اش
مي نمايد به نظر
پيكر مزدك و آن باغ نگونسار مرا
در فضايي كه مكان گم شده از وسعت آن
مي روم سوي قروني كه زمان برده ز ياد
گويي از شهپر جبريل درآويخته ام
يا كه سيمرغ گرفت است به منقار مرا
تا كجا مي برد اين نقش به ديوار مرا
تا به آنجا كه فرو مي ماند
چشم از ديدن و لب نيز ز گفتار مرا
دكتر شفيعي كدكني
قصه ي شيرين
مهرورزان زمان هاي كهن هرگز از خويش نگفتند سخن
كه در آنجا كه تويي برنيايد دگر آواز از من !
ما هم اين رسم كهن را بسپاريم به ياد هر چه ميل دل دوست
بپذيريم به جان هر چه جز ميل دل او ، بسپاريم به باد !
آه ! باز اين دل سر گشته ي من ياد آن قصه ي شيرين افتاد :
بيستون بود و تمناي دو دوست آزمون بود و تماشاي دو عشق
در زماني كه چو كبك خنده مي زد شيرين تيشه مي زد فرهاد !
نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس نه توان كرد زبيدردي شيرين فرياد
كار شيرين به جهان شور برانگيختن است عشق در جان كسي ريختن است
كار فرهاد برآوردن ميل دل دوست خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن
خواه با كوه در آويختن است
رمز شيريني اين قصه كجاست ؟ كه نه تنها شيرين بي نهايت زيباست :
آنكه آموخت به ما درس محبت مي خواست : جان، چراغان كني از عشق كسي
به اميدش ببري رنج بسي تب وتابي بودت هر نفسي به وصالي برسي يا نرسي
سينه بي عشق مباد !
فريدون مشيري
واي اگر با او كند دل آنچه با ما مي كند
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببينی چه میکشم
با عقل آب عشق به يک جو نمیرود
بيچاره من که ساخته از آب و آتشم
ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سيل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکايتی از جور شمع نيست
عمريست در هوای تو مي سوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نيست
شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نياورد اين طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب ميگزد چو غنچهی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالين من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پريوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهريار
اين کار تست من همه جور تو میکشم
شهريار
خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد اين آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فرياد ، ای فرياد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد اين آتش
نقش هايی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو ديوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هايی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بيماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزيانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه اين مشبک شب
من بهر سو می دوم گريان
از اين بيداد می کنم فرياد ، ای فرياد
وای بر من همچنان می سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
وانچه دارد منظر و ايوان
من بدستان پر از تاول
اين طرف را می کنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخيزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که می داند
که بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آيا هيچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسايگانم ازپی امداد
سوزدم اين آتش بيداد گر بنياد
می کنم فرياد ، ای فريــــــــــــــاد ، فريــــــــــــــــــــاد
ازدرخت شاخه در آفاق ابر،
برگ های ترد باران ريخته !
بوی لطف بيشه زاران بهشت،
با هوای صبحدم آميخته !
***
نرم و چابك، روح آب،
می كند پرواز همراه نسيم .
نغمه پردازان باران می زنند،
گرم و شيرين هر زمان چنگی به سيم !
***
سيم هر ساز از ثريا تا زمين .
خيزد از هر پرده آوازی حزين .
هر كه با آواز اين ساز آشنا،
می كند در جويبار جان شنا !
***
دلربای آب، شاد و شرمناك،
عشقبازی مي كند با جان خاك !
خاك خشك تشنه دريا پرست،
زير بازی هاي باران مست مست !
اين رود از هوش و آن آيد به هوش،
شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !
***
می شكافد دانه، می بالد درخت،
می درخشد غنچه همچون روی بخت!
باغ ها سرشار از لبخند شان،
دشت ها سرسبز از پيوندشان ،
چشمه و باغ و چمن فرزندشان !
***
با تب تنهائی جانكاه خويش،
زير باران می سپارم راه خويش .
شرمسار ازمهربانی های او،
می روم همراه باران كو به كو .
***
چيست اين باران كه دلخواه من است ؟
زير چتر او روانم روشن است .
چشم دل وا مي كنم
قصه يك قطره باران را تماشا می كنم :
***
در فضا،
همچو من در چاه تنهائی رها،
می زند در موج حيرت دست و پا،
خود نمی داند كه می افتد كجا !
***
در زمين،
همزبانانی ظريف و نازنين،
می دهند از مهربانی جا به هم،
تا بپيوندند چون دريا به هم !
***
قطره ها چشم انتظاران هم اند،
چون به هم پيوست جان ها، بی غم اند .
هر حبابی، ديدهای جستجوست،
چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»
می كنند از عشق هم قالب تهی
ای خوشا با مهر ورزان همرهی !
***
با تب تنهائی جانكاه خويش،
زير باران می سپارم راه خويش.
سيل غم در سينه غوغا می كند،
قطره دل ميل دريا می كند،
قطره تنها كجا، دريا كجا،
دور ماندم از رفيقان تا كجا !
***
همدلی كو ؟ تا شوم همراه او،
سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !
شايد از اين تيرگی ها بگذريم .
ره به سوي روشنائی ها بريم .
مي روم، شايد كسی پيدا شود،
بی تو، كی اين قطره دل، دريا شود؟
"فريدون مشيری"
بنگر كه چگونه مي افتي
چون برگي زرد يا سيبي سرخ
گشت غمناك دل و جان عقاب چو ازو دور شد ايام شباب
ديد كش دور به انجام رسيد آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد ره سوي كشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ي نا چار كند دارويي جويد و در كار كند
صبحگاهي ز پي چاره ي كار گشت برباد سبك سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت ناگه از وحشت پر و لوله گشت
وان شبان ، بيم زده ، دل نگران شد پي بره ي نوزاد دوان
كبك ، در دامن خار ي آويخت مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه كرد و رميد دشت را خط غباري بكشيد
ليك صياد سر ديگر داشت صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير زنده را دل نشود از جان سير
صيد هر روزه به چنگ آمد زود مگر آن روز كه صياد نبود
آشيان داشت بر آن دامن دشت زاغكي زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از كف طفلان خورده جان ز صد گونه بلا در برده
سال ها زيسته افزون ز شمار شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت كه اي ديده ز ما بس بيداد با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلي دارم اگر بگشايي بكنم آن چه تو مي فرمايي
گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم تا كه هستيم هوا خواه تو ييم
بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟ جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟
دل ، چو در خدمت تو شاد كنم ننگم آيد كه ز جان ياد كنم
اين همه گفت ولي با دل خويش گفت و گويي دگر آورد به پيش
كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون از نياز است چنين زار و زبون
ليك ناگه چو غضبناك شود زو حساب من و جان پاك شود
دوستي را چو نباشد بنياد حزم را بايد از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد پر زد و دور ترك جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب كه مرا عمر ، حبابي است بر آب
راست است اين كه مرا تيز پر است ليك پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت به شتاب ايام از من بگذشت
گر چه از عمر ،دل سيري نيست مرگ مي آيد و تدبيري نيست
من و اين شه پر و اين شوكت و جاه عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز به چه فن يافته اي عمر دراز
پدرم نيز به تو دست نيافت تا به منزلگه جاويد شتافت
ليك هنگام دم باز پسين چون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت بامن فرمود كاين همان زاغ پليد است كه بود
عمر من نيز به يغما رفته است يك گل از صد گل تو نشكفته است
چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟ رازي اين جاست،تو بگشا اين راز
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري عهد كن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست
ز آسمان هيچ نياييد فرود آخر از اين همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس از سيصد و اند كان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه برچرخ اثير بادها راست فراوان تاثير
بادها كز زبر خاك وزند تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاك ، شوي بالاتر باد را بيش گزندست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك آيت مرگ بود ، پيك هلاك
ما از آن ، سال بسي يافته ايم كز بلندي ،رخ برتافته ايم
زاغ را ميل كند دل به نشيب عمر بسيارش از آن گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمان است چاره ي رنج تو زان آسان است
خيز و زين بيش ،ره چرخ مپوي طعمه ي خويش بر افلاك مجوي
ناودان ، جايگهي سخت نكوست به از آن، كنج حياط و لب جوست
من كه صد نكته ي نيكو دانم راه هر برزن و هر كو دانم
خانه ، اندر پس باغي دارم وندر آن گوشه سراغي دارم
خوان گسترده الواني هست خوردني هاي فراواني هست
آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ گندزاري بود اندر پس باغ
بوي بد ، رفته ازآن ، تا ره دور معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جان سوزش و كوري دو ديده از آن
هر دو همراه رسيدند از راه زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه
گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست لايق محضر اين مهمان ست
ميكنم شكر كه درويش نيم خجل از ما حضر خويش نيم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند تا بياموزد از او مهمان پند
عمر در اوج فلك بر ده به سر دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر به رهش بسته فلك طاق ظفر
سينه ي كبك و تذرو و تيهو تازه و گرم شده طعمه ي او
اينك افتاده بر اين لاشه و گند بايد از زاغ بياموزد پند
بوي گندش دل و جان تافته بود حال بيماري دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاري ، ريش گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش
يادش آمد كه بر آن اوج سپهر هست پيروزي و زيبايي و مهر
فر و آزادي و فتح و ظفرست نفس خرم باد سحرست
ديده بگشود به هر سو نگريست ديد گردش اثري زين ها نيست
آن چه بود از همه سو خواري بود وحشت و نفرت و بيزاري بود
بال بر هم زد و بر جست ازجا گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا
سال ها باش و بدين عيش بناز تو و مردار تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني گند و مردار تو را ارزاني
گر در اوج فلكم بايد مرد عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلك ، همسر شد
لحظه ايي چند بر اين لوح كبود نقطه اي بود و سپس هيچ نبود
ساقيا امشب كه من مخمورتر از هر شبم
سرگراني مي كند اين باده مي با لبم
دست ساقي گر بريزد باده اي در كام ما
مست ميگردد جهان از رقص مي در جام ما
