تبليغاتX
Darvagblog
قاصد روزان ابري، داروگ كي مي رسد باران؟

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا

بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا

نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا

ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا

اول بگیر آن جام مه بر کفه ي آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا

رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا؟
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا

برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

مولانا


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط Darvag

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهان خانه جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از ان كوچه گذشتيم

پر گشوديم در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام،

بخت خندان و زمان رام،

خوشه ماه فرو ريخته در آب ،

شاخه ها دست براورده به مهتاب

شب وصحرا گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

به تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هر گز نتوانم ،نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چو كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي

من نرميدم نگسستم

باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

 سفر از پيش تو هر گز نتوانم ،نتوانم

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ،نرميدم

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شب هاي دگر هم

نگر فتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم...

                                                                فريدون مشيري

 جواب هما ميرافشار به شعر كوچه

بي تو طوفان زده دشت جنونم

صيد افتاده به خونم
توچه سان مي گذري غافل از اندوه درونم؟
بي من از کوچه گذر کردي و رفتي ؟
بي من از شهر سفر کردي و رفتي ؟
قطره اي اشک درخشيد به چشمان سياهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدي نگهت هيچ نيفتاد به راهي که گذشتي
چون در خانه ببستم
دگر از پا ننشستم
گوئيا زلزله آمد
گوئيا خانه فروريخت سر من
بي تو من در همه شهر غريبم
بي تو کس نشنود ازاين دل بشکسته صدايي

بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته نوايي 
تو همه شعر و سرودي

تو همه بود ونبودي
چه گريزي زبر من
که زکويت نگريزم
گر بميرم زغم دل
به تو هرگز نستيزم
من و يک لحظه جدايي نتوانم،
بي تو من زنده نمانم  نتوانم

هما ميرافشار

 


نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 توسط Darvag
آخرين برگ سفرنامه

                          باران اين است

كه زمين چركين است

دكتر شفيعي كدكني


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 توسط Darvag

ارغوان

 

ارغوان! شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي است هوا؟
يا گرفته است هنوز؟

من درين گوشه كه از دنيا بيرون است،
آسماني به سرم نيست،
از بهاران خبرم نيست،
آن چه مي بينم ديوار است.
آه، اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند.

ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي‌ماند.

كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني است.

نفسم مي گيرد
كه هوا هم اين جا زنداني است.
هرچه با من اين جاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است.

اندر اين گوشه خاموش فراموش شده،
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده،
ياد رنگيني در خاطر من
گريه مي انگيزد

ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد.

ارغوان !
اين چه رازي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
واين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزايد

ارغوان!
پنجه خونين زمين!
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي براين دره غم مي‌گذرند؟

ارغوان !
خوشه ی خون!
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغه می آغازند،
جام گلرنگ مرا
بر سر دست بگير،
به تماشاگه پرواز ببر.

آه ! بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند.

ارغوان !
بيرق گلگون بهار !
تو بر افراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان!
شاخه همخون جدا مانده من!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387 توسط Darvag
درباره وبلاگ
من آن مرغ سخن دانم
كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز مي خوانم
به معني از گلستانم
آرشيو مطالب


Blog Skin