بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
دراين خانه غریبند ، غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟
ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید
یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت ، پی دانه بگردید
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست ، همین جاست ، همه خانه بگردید
نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید
سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید
چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید
بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید
درین کنج غم آباد نشانش نتوان دید
اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید
کلید در امید اگر هست شمایید
درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید
رخ از سایه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟
به خوابش نتوان دید ، به افسانه بگردید
تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردید
سايه
كاش ميفهميدي
در خزاني كه از اين دشت گذشت
سبزه ها باز چرا زرد شدند
خيل خاكستري لك لك ها
در افق هاي مسي رنگ غروب
تا كجاهاي كجا كوچيدست
كاش ميفهميدي
زندگي محبس بي ديواريست
و تو محكوم به حبس ابدي
و عدالت ستم معتدلي است
كه درون رگ قانون جاريست
كاش ميفهميدي
دوستي آش دهن سوزي نيست
عشق بازار متاع جنسي است
مرده از زنده-
هميشه
هر جا-
در جهان بيشتر است
كاش ميفهميدي
چيزهايي است كه بايد تو بفهمي
اما بگذار كمي گريه كنم
كيومرث منشي زاده
اَلا اي سرزمينِ خرم و مينو نشانِ من،
بلند آوازهي دوران، بهارِ بي خزانِ من،
تو ايراني،
تو ملكِ پهلواناني، تو مهدِ سخت جاناني
دلت دريا، ستبرِ سينه ات آماجِ توفان ها
تو در گسترده تاريخ - يكتا گردِ ميداني
تو را از سند تا پامير، از قفقاز تا جيحون،
تو را تا پهنهي رود فرات و دجله من گسترده ميبينم ...
چو شهباز خيالم در هوايت بال ميگيرد،
به دشت و قله و دريا و رود و جنگل و هامون
به هر سو ميكنم مأوا،
از آن اوج خيال انگيزِ جان افزا،
خليج فارس را بينم كه چون فيروزهاي رخشان،
به امواج بلند و نقره گون، با من سخن گويد:
منم اينك خليج فارس،
آن درياي گوهرزاي ايراني
هزاران سالهي ماناي تاريخم
منم نستوه و بشكوه و بلند آوا
خروشان و ستبر آغوش و پر غوغا
كهن سالم،
كهن چون خطهي جاويد ايرانم
كه غير پارس، نامي را سزاي خود نمي دانم ...
دمي بر ساحلم بنشين، دمي بر چهره ام بنگر
بر امواج كف آلودم نگاهي كن،
به شب هنگام، كز نورِ سپيدِ ماهتابِ آسمان
بر سينه ام سيماب ميبارد،
شبانگاهان كه امواجِ درخشانم
زرقصِ ماهيان پر تاب ميگردد،
تو پنداري فريبا آسماني پر شهابم من
و يا در چشم بي خوابِ زمين جادوي خوابم من!
من آن بحر گهربارم، كه در آغوش پرجوشم
بسي گوهر نهان دارم.
من آن گنجينهي نابم، كه در و لؤلؤ و مرجان
زر ناب و مرواريد غلتان از برايت ارمغان آرم ...
من آگاهم، من از گشتِ هزاران سالهي تاريخ،
ز ايران و انيران، كاوه و ضحاك،
در دل يادها دارم ...
همان درياي پرجوشم كه در دوران دورم
شاه دارا، پارس ناميده،
همان شاهي كه مصر و ترعه اش بگشاد
و آگاهم من از شاپور ساسان، شاه ايران
كاو سزاي قومِ نافرمان تازي، در كفش بگذاشت ...
و آگاهم من از آن روزگار فتنه و آشوب
آن روز نگون بختي،
كه قومي گرسِنه، نادان و سرگردان،
چو توفاني به قلب تيسفون ناگاه تازيدند
همه گنجينه ها، زير و زبر كردند
تمام يادمان علم و دانش را، بسوزيدند
درفش كاوياني، اعتبار و فخر ايراني
به چنگ و ناخن و دندان بدريدند
و هر جايي گذر كردند، گرد مرگ پاشيدند ...
من از جان سختي فرزند ايراني،
من از پيكار نور و تيرگي، افسانه ها دايم
هم از آن بابك خرم
دليرِ كوهِ بَذ آن گًردِ ايراني،
كه كاخ ظلم را از پايه ميلرزاند،
و يا يعقوب نام آور،
كه پيكارش، نبرد نور و ظلمت بود،
و يا فرزند بويه، آن دليرِ خطه ديلم
كه پيش مقدم او، خود خليفه خاك بر سر كرد،
من از جانبازي اين سرفرازان
در دل خود، يادها دارم ...
چو هنگام بهاران، خون سرخ نازنين فرزند ايران،
دشت ها را از شقاق هاي خاك عاشقان
گلگونه ميدارد،
من از آن يادگار ننگ و بيداد عرب
بر خويش ميپيچم.
كه در بيدادگاهي چون «شلمچه»، آن همه ضحاكيان
با خيل جانبازان ايراني چه ها كردند؟!
و آن گًردانِ جان بركف،
زخوزي و خراساني، دلير آذري، كرد و سپاهاني،
و يا گيل و بلوچ و ديلمي، اقوام ايراني
سر تسليم ناوردند بر مشتي بياباني ...
و اينك، اين منم،
يكتا خليج فارس،
هزاران ساله ماناي تاريخم
كه تا خورشيد ميتابد
و تا خون در رگِ فرزندِ ايران گرم ميجوشد،
مرا مزدا اهورا از براي ملكِ ايران پاس ميدارد
یک نفس با ما نشستی، خانه بوي گل گرفت
خانهات آباد كين ويرانه بوي گل گرفت
از پريشانگوييام، ديدي پريشانخاطرم
زلف خود را شانه كردي، شانه بوي گل گرفت
پرتو رنگ رخت با آن گلافشاني كه داشت
در زيارتگاه دل، پروانه بوي گل گرفت
لعل گلرنگ تو را تا ساغر و مي بوسه زد
ساقي انديشم که اين پيمانه بوي گل گرفت
عشق باريد و جنون گل كرد و افسون خيمه زد
تا به صحراي جنون، افسانه بوي گل گرفت
از شميم شعر شورانگيز آتش، عاشقان
ساقي و ساغر، مي و پيمانه بوي گل گرفت
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مهست این دل اشارت میکرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشتهست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشتهست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو
ز خاک من اگر گندم برآيد
از آن گر نان پزی مستی فزايد
خمير و نانبا ديوانه گردد
تنورش بيت مستانه سرايد
اگر بر گور من آيی زيارت
تو را خرپشته ام رقصان نمايد
ميا بی دف به گور من برادر
که در بزم خدا غمگين نشايد
زنخ بربسته و در گور خفته
دهان افيون و نقل يار خايد
بدری زان کفن بر سينه بندی
خراباتی ز جانت درگشايد
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر کاری به لابد کار زايد
مرا حق از می عشق آفريدست
همان عشقم اگر مرگم بسايد
منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می بجز مستی چه آيد
به برج روح شمس الدين تبريز
بپرد روح من يک دم نپايد

