تبليغاتX
Darvagblog
قاصد روزان ابري، داروگ كي مي رسد باران؟

این کیست این؟ این کیست این؟ این یوسف ثانی ست این
خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی ست این

این باغ روحانیست این یا بزم یزدانی ست این
سرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی ست این

آن جان جان افزاست این یا جنه الماواست این
ساقی خوب ماست این یا باده جانی ست این

تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این
آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی ست این

امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر
از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این

ای مطرب داود دم اتش بزن  در رخت غم
بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی ست این


مست و پرشیان توام موقوف فرمان توام

اسحاق قربان توام این عید قربانی است این

رستیم من از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی ست این

گلهای سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین
در قعر دریا گرد این موسی عمرانی ست این

هر جسم را جان می کند جان را خدادان می کند
داد سلیمان می کند یا حکم دیوانی ست این

ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو
کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این

خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد
با گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی ست این

هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان می دود
چون گوی شو بی دست و پا هنگام وُحدانی ست این

گویی شوی بی دست و پا چوگان او پایت شود
در پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی ست این

آن آب باز آمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی ست ای


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی 1387 توسط Darvag

ای عاشقان، ای عاشقان، آمد گه وصل و لقاء

از آسمان آمد ندا، کای مه رويان الصلا

 ای سرخوشان، ای سرخوشان، آمد طرب دامن کشان

بگرفته ما زنجير او، بگرفته او دامان ما

 آمد شراب آتشين، ای ديو غم کنجی نشين

ای جان مرگ انديش رو! ای ساقی باقی در آ

 ای هفت گردون مست تو، ما مهره ای در دست تو

ای هست ما از هست تو، در صد هزاران مرحبا

 ای مطرب شيرين نفس، هر لحظه می جنبان جرس

ای عيش زين نه بر فرس، بر جان ما زن ای صبا

 ای بانگ نای خوش سمر، در بانگ تو طعم شکر

آيد مرا شام و سحر، از بانگ تو بوی وفا

 بار ديگر آغاز کن، آن پرده ها را ساز کن

بر جمله خوبان ناز کن، ای آفتاب خوش نوا

 خاموش کن، پرده مدر، سغراق خاموشان بخور 

 ستار شو، ستار شو، خو گير از حلم خدا


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم دی 1387 توسط Darvag

مطرب مهتاب رو، آنچه شنیدی بگو
ما همگان محرمیم، آنچه بدیدی بگو
نرگس خمار او،ای که خدا یار او
دوش زگلزار او، هر چه بچیدی بگو
ای شده از دست من، چون دل سرمست من
ای همه را دیده تو، آنچه گزیدی بگو
عید بیاید رود، عید تو ماند ابد
از فلک بی مدد، چون برهیدی بگو
در شکرستان جان، غرقه شدم ای شکر
زین شکرستان اگر، هیچ چشیدی بگو
می کشدم می به چپ، می کشدم دل براست
رو که کشاکش خوش است، تو چه کشیدی بگو
می به قدح ریختی،فتنه بر انگیختی
کوی خرابات را، تو چه کلیدی بگو
شور خرابات ما، نور مناجات ما
پرده حاجات ما، هم تو دردیدی بگو
ماه به ابر اندرون، تیره شدست و زبون
ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو
ضل تو پاینده باد، ماه تو تابنده باد
چرخ ترا بنده باد، از چه رمیدی بگو
عشق مرا گفت دي، عاشق من چون شدی
گفتم بر چون متن، زانچه تنیدی بگو
مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم
عافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو

مولانا


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم دی 1387 توسط Darvag

دلِ من دیگر چو مردابی ست

راکد و ساکت و آرام و خموش

نه از او شعله کشد موج و شتاب

نه در او نعره زند خشم و خروش

 

گاه گه شاید یک ماهی پیر

مانده و خسته در او بگریزد

وز خرامیدنِ پیرانه خویش

موجکی خرد و خفیف انگیزد

 

یا یکی شاخه ی کم جرئتِ سیل

راه گم کرده پناه آوَرَدَش

و ارمغانِ سفری دور و دراز

مشعلی سرخ و سیاه آوردش

 

بشکند با نفسی گرم و غریب

انزوای سیه و سردش را

لحظه ای چند سراسیمه کند

دل آسوده ی بی دردش را

 

یا شبی کشتیِ سر گردانی

لنگر اندازد در ساحل او

نا خدا صبح چو هشیار شود

بار و بن برکند از منزل او

 

یا یکی مرغ گریزنده که تیر

خورده در جنگل و بگریخته چُست

دیگر اینجا که رسد زار و ضعیف

دست و پایش شود از رفتن سست

 

همچنان محتضر و خون آلود

افتد آسوده ز صیاد بر او

بشکند آینه ی شفافش

ماهیان حمله برند از همه سو

 

گاه گه شاید مرغابی ها

خسته از روز بر او خیمه زنند

شبی آنجا گذرانند و سحر

سر و تن شسته و پرواز کنند

 

ور نه مرداب چه دیدست به عمر

غیر شام سیه و صبحِ سپید ؟

روز دیگر ز پس روز دگر

همچنان بی ثمر و پوچ و پلید ؟

 

 ای بسا شب که به مرداب گذشت

زیر سقفِ سیه و کوته ابر

تا سحر ساکت و آرام گریست

باز هم خسته نشد ابرِ ستبر

 

و ای بسا شب که بر او می گذرد

غرقه در لذّتِ بی روحِ بهار

او به مه می نگرد ماه به او

شب دراز است و قلندر بیدار

 

مَه کند در پس نیزار غروب

صبح روید ز دل بحرِ خموش

همه این است و جز این چیزی نیست

دلِ بی حادثه ی بی جر و جوش

 

دفترِِ خاطره ای پاک ، سپید

نه در او رُسته گیاهی نه گلی

نه بر او مانده نشانی نه خطی

اضطرابی ، تپشی ، خون دلی

 

ای خوشا آمدن از سنگ برون

سر خود را به سرِ سنگ زدن

گر بُوَد دشت ، گذشتن هموار

ور بُوَد دره ، سرازیر شدن

 

ای خوشا زیر و زبر ها دیدن

راه پُر بیم و بلا پیمودن

روز و شب رفتن و رفتن شب و روز

جلوه گاه ابدیّت بودن

 

دل من امّا چون مردابی ست

راکد و ساکت و آرام و خموش

نه در او نعره زند موج و شتاب

نه از او شعله کشد خشم و خروش


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم دی 1387 توسط Darvag
درباره وبلاگ
من آن مرغ سخن دانم
كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز مي خوانم
به معني از گلستانم
آرشيو مطالب


Blog Skin