تبليغاتX
Darvagblog
قاصد روزان ابري، داروگ كي مي رسد باران؟

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی

و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن

این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی

برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی

اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه

 

مولانا


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 توسط Darvag

بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو

بیزار شو بیزار شو وز خویش هم بیزار شو

در مصر ما یک احمقی نک می فروشد یوسفی

باور نمی داری مرا اینک سوی بازار شو

بی چون تو را بی چون کند روی تو را گلگون کند

خار از کفت بیرون کند آنگه سوی گلزار شو

مشنو تو هر مکر و فسون خون را چرا شویی به خون

همچون قدح شو سرنگون و آنگاه دردی خوار شو

در گردش چوگان او چون گوی شو چون گوی شو

وز بهر نقل کرکسش مردار شو مردار شو

آمد ندای آسمان آمد طبیب عاشقان

خواهی که آید پیش تو بیمار شو بیمار شو

این سینه را چون غار دان خلوتگه آن یار دان

گر یار غاری هین بیا در غار شو در غار شو

تو مرد نیک ساده‌ای زر را به دزدان داده‌ای

خواهی بدانی دزد را طرار شو طرار شو

خاموش وصف بحر و در،کم گوی در دریای او

خواهی که غواصی کنی دم دار شو دم دار شو

مولانا


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 توسط Darvag
ای عشق تو ما را به کجا می کشی ای عشق
 جز محنت و غم نیستی ، اما خوشی ای عشق
 این شوری و شیرینی من خود ز لب توست
 صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق
 چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز
 تا باز تو دستی به سر من کشی ای عشق
 دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش
 چندان که نگه می کنمت هر ششی ای عشق
رخساره ی مردان نگر آراسته ی خون
 هنگامه ی حسن است چرا خامشی ای عشق
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد
 پیداست که مرغ چمن آتش ای عشق
 بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند
 از بوته ی ایام چه غم ؟ بی غشی ای عشق

سايه


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1387 توسط Darvag
دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم
 محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم
 تاریک و تهی پشت و پس اینه ماندیم
 هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم
 خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ
باطل به امید سحری زین شب گوریم
 زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم
 گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست
 زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم
 با همت والا که برد منت فردوس ؟
از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم
 او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست
 ماییم که در پای وی افتاده چو موریم
 آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست
 ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم

سايه


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1387 توسط Darvag

پيش رخ تو اي صنم، كعبه سجود مي كند
                    در طلب تو آسمان جامه كبود مي‌كند

حسن ملائك و بشر جلوه نداشت اين‌قدر
                    عكس تو ميزند در او،حسن نمود مي‌كند

ناز نشسته با طرب، چهره به چهره ،لب به لب
                    گوشه چشم مست تو گفت و شنود مي‌كند

اي تو فروغ كوكبم تيره مخواه چون شبم
                    دل به هواي آتشت اين همه دود مي‌كند

در دل بي نواي من عشق تو چنگ مي‌زند
                    شوق به اوج مي‌رسد ،صبر فرود مي‌كند

آن كه به بحر مي‌دهد صبر نشستن ابد
                    شوق سياحت و سفر همره رود مي‌كند

دل به غمي فروختم، پايه و مايه سوختم
                    شاد زيان خريده‌اي كاين همه سود مي‌كند

عطر دهد به‌سوختن، نغمه زند به‌ساختن
                    وه كه دل يگانه‌ام كار دو عود مي‌كند

مطرب عشق او به هر پرده كه دست مي‌برد
                    پرده سراي سايه را پر ز سرود مي‌كند

ه.ا.سايه


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم بهمن 1387 توسط Darvag
درباره وبلاگ
من آن مرغ سخن دانم
كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز مي خوانم
به معني از گلستانم
آرشيو مطالب


Blog Skin