تبليغاتX
Darvagblog
قاصد روزان ابري، داروگ كي مي رسد باران؟

صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
 که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.
در ابعاد این عصر خاموش،
 من از طعم تصنیف در متن ادرک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی‌کرد
و خاصیت عشق این است.


 کسی نیست،
 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.


بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین عقربک‌های فواره، در صفحه ساعت حوض،
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

سهراب


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم فروردین 1388 توسط Darvag

باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

فريدون مشيري


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دهم فروردین 1388 توسط Darvag
درباره وبلاگ
من آن مرغ سخن دانم
كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز مي خوانم
به معني از گلستانم
آرشيو مطالب


Blog Skin