تبليغاتX
Darvagblog
قاصد روزان ابري، داروگ كي مي رسد باران؟

نشاط انگيز و ماتم زايي اي عشق

عجب رسواگر و رسوايي اي عشق

اگر چنگ تو با جاني ستيزد

چنان افتد كه هرگز برنخيزد

تو را يك فن نباشد ذوفنوني

بلاي عقل و مبناي جنوني

تو « ليلی» را زخوبی طاق کردی

گل گلخانة آفاق کردی

 اگر بر او نمک دادی تو دادی

بدو خوی ملک دادی، تو دادی

 لبش گلرنگ اگر کردی تو کردی

دلش را سنگ اگر کردی تو کردی

 به از « ليلی» فراوان بود در شهر

به نيروی تو شد جانانه ی  دهر

 تو « مجنون» را به شهر افسانه کردی

ز هجران زنی ديوانه کردی

 تو او را ناله و اندوه دادی

ز محنت سر به دشت و کوه دادی

 چه دلها کز تو چون دريای خون است

چه سرها کز تو صحرای جنون است 

 به « شيرين» دلستانی ياد دادی

وز آن « فرهاد» را بر باد دادی

 سر و جان و دلش جای جنون شد

گران کوهی، ز عشقش بيستون شد

 ز « شيرين» تلخ کردی کام « فرهاد»

بلند آوازه کردی نام « فرهاد»

يکی را بر مراد دل رسانی

يکی را در غم هجران نشانی

 يکی را همچو مشعل برفروزی

ميان شعله ها جانش بسوزی

خوشا آنکس که جانش از تو سوزد

چو شمعی پای تا سر بر فروزد

خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق

خوشا رسوايي و بد نامی عشق

 خوشا بر جان من، هر شام و هر روز

همه درد و همه داغ و همه سوز

 خوشا عاشق شدن، اما جدايي

خوشا عشق و نواي بينوايي

 خوشا در سوز عشقی سوختن‌ها

درون شعله‌اش افروختن‌ها

 چو عاشق از نگارش کام گيرد

چراغ آرزوهايش بميرد

 اگر می داد «ليلی» کام «مجنون»

کجا افسانه می شد نام «مجنون»؟

 هزاران دل به حسرت خون شد از عشق

يکی در اين ميان مجنون شد از عشق

 در اين آتش هر آنکس بيشتر سوخت

چراغش در جهان روشنتر افروخت

 نوای عاشقان در بينواييست

دوام عاشقی ها در جداييست


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 توسط Darvag
درباره وبلاگ
من آن مرغ سخن دانم
كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز مي خوانم
به معني از گلستانم
آرشيو مطالب


Blog Skin