اين شعر رو به توصيه و خواست يكي از بهترين دوستانم در اين پست قرار دادم.
قلبم را در مجرای کهنه ای پنهان می کنم
در اتاقی که دریچه ئیش نیست
از مهتابی به کوچه تاریک خم می شوم
و به جای همه نومیدان می گریم
آه.....من حرام شده ام
با این همه ای قلب در به در از یاد مبرکه ما
من و تو
عشق را رعایت کردیم
از یاد مبر که ما
من و تو
انسان را رعایت کردیم
< شاملو >
این نه آن آب است کآتش را کند خاموش
با تو گویم ، لولی لول گریبان چاک!
آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را
زآن زلال تلخ شور انگیز
تاکزاد پاک آتشناک
در سکوتش غرق
چون زنی عیران میان بستر تسلیم ، اما مرده یا در خواب،
بی گشاد و بست لبخندی و اخمی ، تن رها کرده ست
پهنه ور مرداب.
بی تپش و آرام
مرده یا در خواب مردابی ست
و آنچه در وی هیچ نتوان دید
قله ی پستان موجی ، ناف گردابی ست
من نشسته م بر سریر ساحل این رود بی رفتار
وز لبم جاری خروشان شطی از دشنام
زی خدای و جمله پیغام آورانش ، هر که وز هر جای
بسته گوناگون پل پیغام.
هر نفس لختی ز عمر من ، بسان قطره ای زرین
می چکد در کام این مرداب عمر اوبار
چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد
بازمانده ، جاودان ،منقار وی چون غار
من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای سازم
همچو ماهی سویش اندازم
سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار ؟
باز گوید : >طعمه ای دیگر<
اینت وحشتناک تر منقار
همچو آن صیاد ناکامی که هر شب خسته و غمگین
تورش اندر دست
هیچش اندر تور
می سپارد راه خود را ، دور
تا حصار کلبه ی در حسرتش محصور
باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز
تورش اندر دست و در آن هیچ
تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا
و آزماید بخت بی بنیاد
همچو این صیاد
نیز من هر شب
ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را
باز گویم : ساغری دیگر
تا دهد آن >دیگری دیگر<
ز آن زلال تلخ شورانگیز
پاکزاد تاک آتشخیز
هر بهنگام و بناهنگام
لولی لول گریبان چاک
آبیاری می کند اندوه زار خاطر خود را
ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید
چشم ماهیخوار را غافل کند ، وز کام این مرداب برباید.
مهدي اخوان ثالث
آخر شاهنامه
تهران،شهريور 1335
قلب من و تو را
پیوند جاودانه مهریست در نهان
پیوند جاودانه ما ناگسسته باد
تا آخرین دم از نفس واپسین من
این عهد بسته باد ...
حميد مصدق
تو را با غیر می بینم، صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری زدستم بر نمی آید
نشستم ، باده خوردم، خون گریستم، کنجی افتادم
تحمل می رود، اما شب غم سر نمی آید
توانم وصف مرگ و جور و صد دشوارتر زآن، لیک
چه گویم جور هجرت، چون به گفتن در نمی آید
چه سود از شرح این دیوانگیها، بیقراریها؟
تو مه بی مهری و حرف منت باور نمی آید
زدست و پای دل برگیر این زنجیر جور، ای زلف،
که این دیوانه گر عاقل شود، دیگر نمی آید
دلم از دوریت خون شد، بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید؟
م.اخوان ثالث
