تبليغاتX
Darvagblog
قاصد روزان ابري، داروگ كي مي رسد باران؟

تو را با غیر می بینم، صدایم در نمی آید

دلم می سوزد و کاری زدستم بر نمی آید

 نشستم ، باده خوردم، خون گریستم، کنجی افتادم

تحمل می رود، اما شب غم سر نمی آید

 توانم وصف مرگ و جور و صد دشوارتر زآن، لیک

چه گویم جور هجرت، چون به گفتن در نمی آید

 چه سود از شرح این دیوانگیها، بیقراریها؟

تو مه بی مهری و حرف منت باور نمی آید

 زدست و پای دل برگیر این زنجیر جور، ای زلف،

که این دیوانه گر عاقل شود، دیگر نمی آید

 دلم از دوریت خون شد، بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید؟

م.اخوان ثالث


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط Darvag
درباره وبلاگ
من آن مرغ سخن دانم
كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز مي خوانم
به معني از گلستانم
آرشيو مطالب


Blog Skin